تبليغاتX
www.farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت
موضوع :

سخن در صلاحست و تدبیر و گوی

                                                     نه در اسب و میدان و چوگان و گوی

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب

                                                      به گرز گران مغز مردان مکوب

                                                                                

                                                                      "سعدی"                  

آرزوهای ورق ورق

 

    آیا تا به حال نگاهی به کتابهای خواهر یا برادر کوچکتان کرده اید؟

 آیا شده که آنها را ورق بزنید و بخوانید ؟

آیاشما هم در کودکی اهل مطالعه بوده اید؟

جواب این سوالها هرچه که باشد ,رابطه شما را با کتابهای دوران کودکیتان نشان میدهد .کتابهایی که آرزوهای ما را شکل می دادند ویا ما هر چه بیشتر به مطالعه علاقه مند می کردند .

   مطالعه کتابهای خوب که هم نظم ونثر محکمی دارند وهم ارز تصاویر زیبایی بهره میبرند. درعلاقه مند شدن به مطالعه نقش بسزایی دارند.تحقیقات نشان می دهد اولین چیزی که باعث جذب کودکان به سمت  کتاب می شود , تصاویر زیبا و گرافیک بالای آن است .در درجه دوم کتابها ی شعر که از ریتم و آهنگ خاصی برخوردار باشند قرار می گیرند  . ودر درجه سوم کتابهایی که به نثر روان نوشته شده باشد و  با داستانهای جذاب باعث جلب توجه کودکان به سمت کتاب شوند جای میگیرند .

    خیال انگیز بودن داستانها و جان بخشی به اشیا و حیوانات که در کتابهای کودکان بسیار به چشم می خو رد ,نه تنها باعث رشد کنجکاوی کودک شده بلکه به ایجاد روحیه قهرمان پروری در ذهن وروان کودک منجر می شود .

    کودکان خود را به جای شخصیت های مثبت داستان قرار میدهند وبدینسان با بدی ها مبارزه میکنند و در جریان مبارزه همیشگی خیر و شر قرار میگیرند .تاثیرات برخی داستانها در روح و روان کودک گاهی آنقدر زیاد است که آینده کودک را رقم میزند . داستانهای پلیسی و علمی تخیلی از این دسته اند .همان طور که کودکان بزرگ  میشوند آرمانها و اهداف آنها هم بزرگ میشود  ولی تصمیم آنها برای پلیس یا دانشمند شدن ویا هر شغل و حرفه دیگری نه به طور قطع ولی تقریبا به دوران کودکی آنها مربوط است .

     البته رسانه ها جمعی هم وظیفه و نقش خاص خود را در تربیت کودکان ایفا میکنند . هرچند یک برنامه تلوزیونی ممکن است تاثیر بیشتری بر کودکان داشته باشد اما ماندگاری تاثیرات کتاب به مراتب بیشتر از یک برنامه تلوزیونی است .

 

     دسته بندی های زیادی برای کتاب کودک ارایه شده است که یکی از مهمترین آنها دسته بندی براساس موضوع است . در این تقسیم بندی کتابها به سه دسته علمی _تخیلی , داستانی و شعر و دینی _مذهبی تقسیم میشوند .

     دسته بندی های دیگر بر اساس قطع , محتوا ,نوع جلد و گرافیک و فانتزی و غیر فانتزی است .

دوران کودکی دوران زیبایی است که انگار با بزرگ شدن ما تنها خاطرات محوی از آن باقی می ماند .بعضی ها به دلیل دور شدن از این دوران و نادیده انگاشتن اهمیت دوران کودکی در شکل گیری شخصیت افراد از آنجام دادن کار برای کودکان امتناع میکنند .اما کودکان بدون توجه به دنیای بزرگتر ها سر گرم باز ی و زندگی اند .کتاب میخوانند و آرزوهای خود را لابه لای ورق به ورق کتابها پیدا میکنند . وگاهی اوقات همانجا که پیدا کرده اند جا میگذارند.

    کودکان امروز آینده سازان فردایند .وبرای شناخت نسل کوشای فردا باید کودکان امروز را شناخت .ویکی از راههای این شناخت مطالعه کتابهای کودکان است . که اگر مطالب آن بر اساس نیاز های کودکان تهیه و تنظیم شود .گامی موثر در جهت هر چه بهتر شدن آینده خود آنها برداشته ایم .    

 

+ ثبت شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:1  توسط کمیته کتاب کودک  | 

موضوع :

+ ثبت شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:53  توسط کمیته کتاب کودک  | 

 به بهانه روز جهانی کودک

تقدیم به روح همه کودکانی که زندگی آسمانی را به زندگی خاکی ترجیح دادند.

 

پرواز بادبادک

 

کودک سر به زیر انداخته و دستانش را پشتش پنهان کرده بود. صورت کشیده ای داشت و قدش نسبت به همکلاسی هایش نسبتاً بلند بود. با آن موهای مجعد مشکی و چشمان درشت سیاهش اصلاً شباهتی به بچه های مظلوم نداشت. ساکت و آرام در گوشه دفتر مدیر ایستاده بود و هر، از، چند گاهی زیر چشمی اطراف را می پایید. شاید به اتفاقی فکر می کرد که به خاطرش به دفتر مدیر احضار شده بود.به فکر مدادرنگی های زیبای دوستش سعید که بدون اجازه ی او آنها را برداشته بود. اما او که قصد دزدی نداشت قبلاً به سعید گفته بود مداد رنگی هایش را به او قرض بدهد ولی سعید این کار را نکرد و به او اجازه نداد از مداد رنگی هایش استفاده کند. و طاها به این فکر افتاده بود که مداد رنگی های سعید را بردارد و قبل از اینکه او بفهمد دوباره سر جایشان قرار دهد. اما سعید خیلی زود فهمید و به مدیر مدرسه اطلاع داد. و حالا طاها در انتظار مجازاتی بود که به نظرش بسیار ناجوانمردانه می رسید. در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان با صدای مادرش به خود آمد:                                                 

_"طاها" درست شنیدم تو این کار رو کردی؟ تو؟ پسرمن؟ 

و بدون اینکه منتظر جواب باشد سیلی محکمی به گوش او زد و پس از عذرخواهی از مدیر مدرسه دست طاها را گرفت و به خانه برد.

در راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند و طاها در فکر بادبادک زیبایی بود که می خواست به خواهر کوچکش طاهره هدیه دهد. و روی آن را با مداد رنگی های خوشرنگ سعید نقاشی بکشد تا دل خواهرش را شاد کند .       

طاهره دختر بچه ی غمگین 7-6 ساله ای بود که سال پیش پاهایش را در یک تصادف رانندگی از دست داده بود. تصادفی که پدرشان را هم از آنها گرفته بود و حالا طاها تصمیم داشت با درست کردن یک بادبادک رنگی زیبا دل خواهرش را که نمی توانست زندان ابدی اش را ترک کند شاد کند.                                                           

طاها می خواست این کار را به تنهایی انجام دهد و به همین دلیل حتی به سعید که صمیمی ترین دوستش بود چیزی نگفت و همین باعث ناراحتی سعید و ماجراهای امروز شد. سعید می خواست بداند چرا طاها مداد رنگی هایش را می خواهد و طاها بنا به دلایلی که برای خودش بسیار مهم بود نمی خواست کسی چیزی بفهمد. حتی سعید.         

تمام بعداز ظهر طاها در اتاقش مشغول کار بود و زیباترین و بزرگترین بادبادک را برای خواهرش درست کرد. با کار سعید که البته طاها خود ، مقصر آن بود باید فکر دیگری برای نقاشی روی بادبادک می کرد. اما مداد رنگی هایش آنقدر خوشرنگ نبود و مادر هم بعد از فوت پدر توانایی نداشت تا برای بچه ها وسایل فانتزی و گران بخرد. پس فکر دیگری کرد و با سرعت به سراغ خرده کاغذهای رنگی رفت. همان کاغذهایی که آنها را با پولی که ماهها برای پس اندازش زحمت کشیده بود توانست بخرد. با خرده کاغذهای رنگی شکلهای زیبایی روی کاغذ درست کرد و بعد به سراغ گوشواره های بادبادک رفت و بلندترین گوشواره ها را برای آن درست کرد . حتماً تا به حال هیچ کدام از دوستانش بادبادکی به این زیبایی ندیده بودند. او فردا بعد از ظهر روی پشت بام می رفت و هنرش را به همه نشان می داد. آنوقت سعید هم حتماً دوباره با او دوست می شد.                                           

کار بادبادک دیگر تمام شده بود و طاها آن را کنار تختش _جایی که بتواند خوب آنرا ببیند_ قرار داد. آن شب برای تنبیه شام هم نخورد. در حالی که از فکر اینکه فردا خواهرش را خوشحال می کند خوشحال بود. نخ بادبادک را به  دست گرفت و از خستگی به خواب رفت در خواب می دید که بادبادکش در آسمان پرواز می کند. او همیشه آرزو داشت پرواز کند .

ساعت نزدیک 4 صبح بود که زلزله همه ی شهر را لرزاند و در خود فرو برد. خانه ی طاها نیز یکی از صدها خانه ای بود که سقف آرزوهایش بر زمین آمد. نجات دهندگان حادثه پیکر بی جان پسرکی را از زیر آوار یافتند که لبخند زیبایی بر لب داشت و در حالی که نخ بادبادکش را به دست گرفته برای همیشه به خواب رفته بود .           

طاها هیچ وقت نتوانست بادبادک زیبایش را به خواهرش تقدیم کند و روی پشت بام آن را به دست های باد بسپارد . اما از اینکه برای طاهره کاری کرده بود خوشحال و خرسند دنیای خاکی را به دیگران سپرد و بادبادکش به دنیای همیشه شاد پرواز کرد.                                                                                                                   

 

+ ثبت شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:16  توسط کمیته کتاب کودک  | 

 

 

 

 

به نام چاشنی بخش زبانها        حلاوت بخش معنی در بیانها

  شکرپاش زبانهای شکرریز        به شیرین نکته های حالت انگیز

 

 

 

کودکی های گمشده    

 

آن روزها هر وقت مادرم چادر به سر می کرد تا به خانه همسایه مان برود  خیلی سریع من هم لباس می پوشیدم تا بروم و با بچه های همسایه بازی کنم و این بازی ها لحظات خوش زندگی من بودند. نام کودکی به خاطرات شیرین آن دوره گره خورده . خاطراتی که به یاد آوردن آنها در هر سنی لذت بخش و شادی آور است.                   

کودکی ما با بازیهای گروهی و دسته جمعی رابطه ی نزدیکی دارد. آن زمانی که هنوز وسایل ارتباط جمعی جای خود را در خانه های ما باز نکرده بود. آن زمانی که پدر و مادر مجبور نبودند هر دو کار کنند تا بتوانند یک زندگی را اداره کنند. آن روزهایی که بچه ها با هم بادبادک هوا می کردند و آسمان شهر پر از بادبادک های رنگی می شد. روزهایی که دوستی ها رنگ دیگری داشت و معمولاً بهترین دوستان بچه ها هم محلی های آنها بودند. روزهایی که پر از خاطرات خوش و شیرین است.                                                                      

اما متاسفانه یا خوشبختانه ما بزرگ می شویم و از آن دوران گذر می کنیم. همان طور که ما کم کم بزرگ شدیم جامعه اطرافمان هم تغییر کرد. شهرها رشد کردند. تکنولوژی پیشرفت کرد. کم کم تلویزیون و رایانه هم جای خود را در اکثر خانواده ها باز کرد. کم کم حیاطهای بزرگ و خانه های سنتی و پر دار و درخت به پارکینگ های بزرگ و برج و ساختمان چند طبقه تبدیل شد. و همین طور که زمان می گذشت ردپای کودکی در کوچه ها کم رنگ تر شد و دوستی های مدرسه ای جای دوستی های محله ای را گرفت. بچه ها بعد از تولد و بعد از چند ماه به مهدهای کودک و کودکستان ها سپرده شده و از محیط گرم خانه دور می شوند. تلویزیون جای پدربزرگ و مادربزرگ را می گیرد و به جای آنها برای بچه ها قصه تعریف می کند.                                             

حتی گاهی بچه ها حرف زدن را هم از همین طریق یاد می گیرند. و در این جا بزرگترین لطمه به خانواده خورد. رابطه بچه ها نه تنها با دوستانشان کمرنگ تر شد بلکه پدر و مادر نیز کم کم جایگاه خود را در خانه از دست دادند و تبدیل شدند به وسیله ای برای برآورده کردن خواسته های کودکانشان. بازی های گروهی بچه ها از فوتبال و والیبال گرفته تا هفت سنگ و تیله بازی جای خود را به بازی های فردی یا حداقل دو نفره پای رایانه ها داد. بازی هایی که دیگر همبستگی را به بچه ها یاد نمی داد.

کودکان امروز با پیشرفت دانش رشد می کنند و در این عصر بوق و دود و ترافیک لالایی ها و قصه های کهن را در لابه لای ساختمان های سر به فلک کشیده و خطوط اینترنت و شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای به دست فراموشی می سپارند.

بله. کم کم همه چیز تغییر کرد و می کند. خاطرات کودکی ما و کودکی کودکان امروز هم دستخوش دگرگونی و تحول شد. به قول عبدالجبار کاکایی " نسل امروز زیاد می داند ولی آگاهی و آرمان ندارد. "                       

اطلاعات و داشته های علمی بچه ها از والدینشان فراتر می رود و بدینسان کودکان به یک باره بزرگ می شوند. هر چند پدران و مادران و اقوام این امر را به حساب هوش زیاد آنها می گذارند ولی حقیقت چیز دیگری است. واقعیت این است که این بچه ها کودکی خود را گم کرده اند. و آنقدر زود با همه ی مسایل یا به قولی دنیای بزرگتر ها آشنا می شوند که وقتی برای کودکی کردن و شیطنت های کودکی پیدا نمی کنند. سیستم یکپارچه سازی آموزش و پرورش حتی خلاقیت در بازی را هم از آنها گرفته است. یکی از اساتید جامعه شناس معتقد است بچه های امروز باید از 3 سالگی به مدزسه بروند و بچه ی 7 ساله برای مدرسه رفتن پیر است.                              

خلاصه اینکه باید فکری کنیم. باید همه همت کنیم تا بتوانیم کودکی گمشده در غبار و هیاهوی شهرنشینی را دوباره به کودکان هدیه کنیم. باید فکری کرد. باید، فکری کرد.                                                                  

+ ثبت شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:47  توسط کمیته کتاب کودک  |