به نام چاشنی بخش زبانها حلاوت بخش معنی در بیانها
شکرپاش زبانهای شکرریز به شیرین نکته های حالت انگیز
کودکی های گمشده
آن روزها هر وقت مادرم چادر به سر می کرد تا به خانه همسایه مان برود خیلی سریع من هم لباس می پوشیدم تا بروم و با بچه های همسایه بازی کنم و این بازی ها لحظات خوش زندگی من بودند. نام کودکی به خاطرات شیرین آن دوره گره خورده . خاطراتی که به یاد آوردن آنها در هر سنی لذت بخش و شادی آور است.
کودکی ما با بازیهای گروهی و دسته جمعی رابطه ی نزدیکی دارد. آن زمانی که هنوز وسایل ارتباط جمعی جای خود را در خانه های ما باز نکرده بود. آن زمانی که پدر و مادر مجبور نبودند هر دو کار کنند تا بتوانند یک زندگی را اداره کنند. آن روزهایی که بچه ها با هم بادبادک هوا می کردند و آسمان شهر پر از بادبادک های رنگی می شد. روزهایی که دوستی ها رنگ دیگری داشت و معمولاً بهترین دوستان بچه ها هم محلی های آنها بودند. روزهایی که پر از خاطرات خوش و شیرین است.
اما متاسفانه یا خوشبختانه ما بزرگ می شویم و از آن دوران گذر می کنیم. همان طور که ما کم کم بزرگ شدیم جامعه اطرافمان هم تغییر کرد. شهرها رشد کردند. تکنولوژی پیشرفت کرد. کم کم تلویزیون و رایانه هم جای خود را در اکثر خانواده ها باز کرد. کم کم حیاطهای بزرگ و خانه های سنتی و پر دار و درخت به پارکینگ های بزرگ و برج و ساختمان چند طبقه تبدیل شد. و همین طور که زمان می گذشت ردپای کودکی در کوچه ها کم رنگ تر شد و دوستی های مدرسه ای جای دوستی های محله ای را گرفت. بچه ها بعد از تولد و بعد از چند ماه به مهدهای کودک و کودکستان ها سپرده شده و از محیط گرم خانه دور می شوند. تلویزیون جای پدربزرگ و مادربزرگ را می گیرد و به جای آنها برای بچه ها قصه تعریف می کند.
حتی گاهی بچه ها حرف زدن را هم از همین طریق یاد می گیرند. و در این جا بزرگترین لطمه به خانواده خورد. رابطه بچه ها نه تنها با دوستانشان کمرنگ تر شد بلکه پدر و مادر نیز کم کم جایگاه خود را در خانه از دست دادند و تبدیل شدند به وسیله ای برای برآورده کردن خواسته های کودکانشان. بازی های گروهی بچه ها از فوتبال و والیبال گرفته تا هفت سنگ و تیله بازی جای خود را به بازی های فردی یا حداقل دو نفره پای رایانه ها داد. بازی هایی که دیگر همبستگی را به بچه ها یاد نمی داد.
کودکان امروز با پیشرفت دانش رشد می کنند و در این عصر بوق و دود و ترافیک لالایی ها و قصه های کهن را در لابه لای ساختمان های سر به فلک کشیده و خطوط اینترنت و شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای به دست فراموشی می سپارند.
بله. کم کم همه چیز تغییر کرد و می کند. خاطرات کودکی ما و کودکی کودکان امروز هم دستخوش دگرگونی و تحول شد. به قول عبدالجبار کاکایی " نسل امروز زیاد می داند ولی آگاهی و آرمان ندارد. "
اطلاعات و داشته های علمی بچه ها از والدینشان فراتر می رود و بدینسان کودکان به یک باره بزرگ می شوند. هر چند پدران و مادران و اقوام این امر را به حساب هوش زیاد آنها می گذارند ولی حقیقت چیز دیگری است. واقعیت این است که این بچه ها کودکی خود را گم کرده اند. و آنقدر زود با همه ی مسایل یا به قولی دنیای بزرگتر ها آشنا می شوند که وقتی برای کودکی کردن و شیطنت های کودکی پیدا نمی کنند. سیستم یکپارچه سازی آموزش و پرورش حتی خلاقیت در بازی را هم از آنها گرفته است. یکی از اساتید جامعه شناس معتقد است بچه های امروز باید از 3 سالگی به مدزسه بروند و بچه ی 7 ساله برای مدرسه رفتن پیر است.
خلاصه اینکه باید فکری کنیم. باید همه همت کنیم تا بتوانیم کودکی گمشده در غبار و هیاهوی شهرنشینی را دوباره به کودکان هدیه کنیم. باید فکری کرد. باید، فکری کرد.
