تبليغاتX
www.farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت - پرواز بادبادک

 به بهانه روز جهانی کودک

تقدیم به روح همه کودکانی که زندگی آسمانی را به زندگی خاکی ترجیح دادند.

 

پرواز بادبادک

 

کودک سر به زیر انداخته و دستانش را پشتش پنهان کرده بود. صورت کشیده ای داشت و قدش نسبت به همکلاسی هایش نسبتاً بلند بود. با آن موهای مجعد مشکی و چشمان درشت سیاهش اصلاً شباهتی به بچه های مظلوم نداشت. ساکت و آرام در گوشه دفتر مدیر ایستاده بود و هر، از، چند گاهی زیر چشمی اطراف را می پایید. شاید به اتفاقی فکر می کرد که به خاطرش به دفتر مدیر احضار شده بود.به فکر مدادرنگی های زیبای دوستش سعید که بدون اجازه ی او آنها را برداشته بود. اما او که قصد دزدی نداشت قبلاً به سعید گفته بود مداد رنگی هایش را به او قرض بدهد ولی سعید این کار را نکرد و به او اجازه نداد از مداد رنگی هایش استفاده کند. و طاها به این فکر افتاده بود که مداد رنگی های سعید را بردارد و قبل از اینکه او بفهمد دوباره سر جایشان قرار دهد. اما سعید خیلی زود فهمید و به مدیر مدرسه اطلاع داد. و حالا طاها در انتظار مجازاتی بود که به نظرش بسیار ناجوانمردانه می رسید. در افکار خود غوطه ور بود که ناگهان با صدای مادرش به خود آمد:                                                 

_"طاها" درست شنیدم تو این کار رو کردی؟ تو؟ پسرمن؟ 

و بدون اینکه منتظر جواب باشد سیلی محکمی به گوش او زد و پس از عذرخواهی از مدیر مدرسه دست طاها را گرفت و به خانه برد.

در راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند و طاها در فکر بادبادک زیبایی بود که می خواست به خواهر کوچکش طاهره هدیه دهد. و روی آن را با مداد رنگی های خوشرنگ سعید نقاشی بکشد تا دل خواهرش را شاد کند .       

طاهره دختر بچه ی غمگین 7-6 ساله ای بود که سال پیش پاهایش را در یک تصادف رانندگی از دست داده بود. تصادفی که پدرشان را هم از آنها گرفته بود و حالا طاها تصمیم داشت با درست کردن یک بادبادک رنگی زیبا دل خواهرش را که نمی توانست زندان ابدی اش را ترک کند شاد کند.                                                           

طاها می خواست این کار را به تنهایی انجام دهد و به همین دلیل حتی به سعید که صمیمی ترین دوستش بود چیزی نگفت و همین باعث ناراحتی سعید و ماجراهای امروز شد. سعید می خواست بداند چرا طاها مداد رنگی هایش را می خواهد و طاها بنا به دلایلی که برای خودش بسیار مهم بود نمی خواست کسی چیزی بفهمد. حتی سعید.         

تمام بعداز ظهر طاها در اتاقش مشغول کار بود و زیباترین و بزرگترین بادبادک را برای خواهرش درست کرد. با کار سعید که البته طاها خود ، مقصر آن بود باید فکر دیگری برای نقاشی روی بادبادک می کرد. اما مداد رنگی هایش آنقدر خوشرنگ نبود و مادر هم بعد از فوت پدر توانایی نداشت تا برای بچه ها وسایل فانتزی و گران بخرد. پس فکر دیگری کرد و با سرعت به سراغ خرده کاغذهای رنگی رفت. همان کاغذهایی که آنها را با پولی که ماهها برای پس اندازش زحمت کشیده بود توانست بخرد. با خرده کاغذهای رنگی شکلهای زیبایی روی کاغذ درست کرد و بعد به سراغ گوشواره های بادبادک رفت و بلندترین گوشواره ها را برای آن درست کرد . حتماً تا به حال هیچ کدام از دوستانش بادبادکی به این زیبایی ندیده بودند. او فردا بعد از ظهر روی پشت بام می رفت و هنرش را به همه نشان می داد. آنوقت سعید هم حتماً دوباره با او دوست می شد.                                           

کار بادبادک دیگر تمام شده بود و طاها آن را کنار تختش _جایی که بتواند خوب آنرا ببیند_ قرار داد. آن شب برای تنبیه شام هم نخورد. در حالی که از فکر اینکه فردا خواهرش را خوشحال می کند خوشحال بود. نخ بادبادک را به  دست گرفت و از خستگی به خواب رفت در خواب می دید که بادبادکش در آسمان پرواز می کند. او همیشه آرزو داشت پرواز کند .

ساعت نزدیک 4 صبح بود که زلزله همه ی شهر را لرزاند و در خود فرو برد. خانه ی طاها نیز یکی از صدها خانه ای بود که سقف آرزوهایش بر زمین آمد. نجات دهندگان حادثه پیکر بی جان پسرکی را از زیر آوار یافتند که لبخند زیبایی بر لب داشت و در حالی که نخ بادبادکش را به دست گرفته برای همیشه به خواب رفته بود .           

طاها هیچ وقت نتوانست بادبادک زیبایش را به خواهرش تقدیم کند و روی پشت بام آن را به دست های باد بسپارد . اما از اینکه برای طاهره کاری کرده بود خوشحال و خرسند دنیای خاکی را به دیگران سپرد و بادبادکش به دنیای همیشه شاد پرواز کرد.                                                                                                                   

 

+ ثبت شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:16  توسط کمیته کتاب کودک  |